بیر موبایل

بهترین لینکها از سراسر وب

فروش ویژه مجموعه کامل آندروید ۲۰۱۱

آندرويد يکي از شگفت انگيزترين سيستم عامل هاي حال حاضر است که براي گوشي هاي موبايل طراحي شده و امکانات فراواني که درون خود گنجانده است باعث گشته که افراد زيادي به آن روي آورند . اپليکيشن ها و بازي هاي فراواني براي نصب و استفاده بر روي اين سيستم عامل طراحي شده اند که مجموعه اي بي نظير از امکانات و نرم افزارهاي آن در اين پکيج فوق العاده گردآوري شده است
 فروش ويژه مجموعه کامل آندرويد 2011

ويژگي ها و محتويات مجموعه آندرويد :

- بيش از 550 نرم افزار تست شده به همراه توضيحات و عکس از صفحه نرم افزار
- در حدود 750 بازي جذاب با گرافيک فوق العاده بالا و 100 % تست شده به همراه تصاوير مخصوص بازي ها
- Wallpaper هاي مخصوص سايز صفحه نمايش گوشي هاي آندرويدي
- برترين تم ها به همراه آموزش و مباحث مرتبط با آن ها
- ويدئو هاي تحقيقاتي / آموزشي درباره آندرويد
- انواع رام ها براي گوشي ها و تبلت هاي مختلف
- مباحث آموزشي و علمي درباره آندرويد و…

بيمه ارسال و گارانتي تعويض و پشتيباني + پرداخت وجه به مأمور پست در هنگام تحويل

قيمت با تخفيف ويژه : فقط و فقط 8200 تومان – تعداد : 6 عدد DVD اوريجينال

buyy فروش ويژه مجموعه کامل آندرويد 2011 buyy فروش ويژه مجموعه کامل آندرويد 2011

رمـــــــــــــــــــــان باورم کن نازنین برای موبایل

گوشه ای از رمان :

-خوب…خوب اگر حرفهای نازنین را باور نداری برو از خانم فانی ملیکا..چه میدانم بالاخره کسی هست که حقیقت را بداند.
هومن به فکر فرو رفت و دقایقی بعد با شتاب پشت فرمان قرار گرفت و راهی خانه آقای فانی شد.پیش از همه عمه با پیشانی گشوده و لبخندی که در میان لبهایش باز شده بود به استقبال او آمد.
-به به پسر خوب خودم چه عجب!
هومن به برخورد مهر آمیز او پاسخی نداد و یکراست وارد ساختمان شد.خانم فانی مثل همیشه در سالن روی صندلی نشسته بود و تعدادی مجله و کتاب روی میز به چشم میخورد که خانم فانی با یکی از آنها خودش را سرگرم ساخته بود.با دیدن هومن از روی صندلی نیم خیز شد و به او سلام کرد هومن آرام کنار او رفت.و مقابلش ایستاد.
-چرا نمیشنی پس نازنین کو؟
هومن پاسخی نداد و نگاه خسته و جستجو گرش را به عمق چشمهای خانم فانی دوخت.
-چی شده اتفاقی افتاده نازنین حالش خوب نیست؟
-شما حتما در مورد نازنین چیزهای زیادی میدانید نه؟
-ما بزرگش کردیم مثل بچه خود ماست چطور مگه؟
-مگر او را از پرورشگاه نیاورده بودید که نه پدر داشت نه مادر و نه کس و کار دیگری.
-قبل از ازدواج با او اینها را میدانستی.
-بله میدانستم ولی نمیدانستم که او برادر دارد.
خانم فانی از روی صندلی پرید و لحظه ای بعد مثل یک مجسمه گچی بیحرکت ماند.هومن صدایش را بلند کرد و با لحنی ناآرام و عصبی ادامه داد:باید در این مورد توضیحاتی داشته باشید.
چه کسی بتو گفته که او برادر دارد؟
هومن با مشت روی شیشه میز کوبید و صدایش را بلند کرد.
صدایت را بلند نکن جوان من هیچ چیز در این مورد نمیدانم و هیچ مسئولیتی هم ندارم که جوابگوی سوالهای بچه گانه تو باشم.
هومن پوزخندی زد و به تلخی گفت: پس چه کسی این معما را برایم حل میکند.من دارم دیوانه میوشم.

دانلود رمـــــــــــــــــــــان باورم کن نازنین برای موبایل

ادامه مطلب دانلود رمـــــــــــــــــــــان باورم کن نازنین برای موبایل

رمـــــــــــــــــــــان رودخانه بی بازگشت برای موبایل

گوشه ای از رمان :

تو به من تعلق داری نه به آن زنی که شبها با نفسهایش بسترت را آلوده می سازد. وقتی که به اجبار در دیدارهایمان نامش را بر زبان می آوری ، نفرت و انزجار چون سرطانی خوشه ای و ر ونده در تمام وجودم ریشه می دواند و مرا به سرحد مرگ می رساند. می دانم که دوستم داری و انچه تو را پای بند آن زندگی جهنمی می کند وجود دختر ک وچکت است که سخت دلبسته اش هستی. دیگر تحملم تمام شده و نمی ت وانم نقش بدََل را در زندگی ات به عهده بگیرم. می خواهم در کنارت باشم، برای همیشه ، بدون وجود رقیبی که دست و پای احساس وابستگی ات به من را با آن ک وچول وی به ق ول خودت شیرین زبان بسته . اگر احساست وا قعی و عا ری از هوس ز ودگذر جوانی ست ، پس فردا ساعت هشت صبح همان جای همیشگی منتظرت هستم.
یادت باشد این آمدن برگشتی ندارد و فقط گذران ساعتی در کنار هم نیست . بلکه صحبت یک عمر زندگی ست. وسایل مورد لز وم و اسناد و مدارک مهم را با خودت بیا ور که دیگر مجب ور به بازگشت به آن خانه نباشی. به قلبت رجوع کن و ت صمیم بگیر.
با بی صبری چشم به راهت هستم.
” چشمی که به رویم ز در لطف گشودی خواهم که بدین چشم نبینی دگری را “
چقدر سعی کرده بودم قطرات اشک خطوط نامه را ترَ نکند و سند خیانت همسرم بدون خدشه و پاک شدنِ جملاتش دست نخورده باقی بماند.
قصه شنگول و منگول به پایان رسیده بود و خانجون داشت شیشه عمر دیو تنوره کش را به زمین می زد تا با شکستن آن و مرگ دیو ، طلسم شاهزاده را بشکند و از بند او رهایی یابد.
ماندانا و مادربزرگ خوب با هم کنار می آمدند. اگر آن دو را با هم تنها می گذاشتم و به دنبال ردپایی از همسر خیانتکارم می رفتم هیچ مشکلی پیش نمی آمد، ولی در آن سوز و سرما کجا می توانستم بروم؟
ته مانده آب لیوان را بر روی صورتم پاشیدم تا شاید با اشکهایم درآمیزد و سرخی گونه هایم را از بین ببرد.
وارد اتاق که شدم خانجون با اشاره دست به طرف ماندانا که آرام در کنارش به خواب رفته بود، با صدای نجوا مانندی گفت:
- تازه خوابش برده. مواظب باش بیدارش نکنی. امروز همش بهونه باباشو می گیره. حالا کو تا اون برگرده. گفتی چند روزه رفته سفر؟
با تاسف سر تکان دادم و با صدای گرفته ای گفتم:
- این بار سفرش طولانی ست و معلوم نیست چه موقع برگردد.
روبروی آن دو زیر کرسی نشستم و با صدای آرامی که به زحمت شنیده می شد ، ادامه دادم:
- خیال دارم چند روزی بروم سفر.

ادامه مطلب دانلود رمـــــــــــــــــــــان رودخانه بی بازگشت برای موبایل

دانلود رمان بانوی من گریه نکن مخصوص موبایل

گوشه ای از رمان :

الیزابت شبی را بخاطر آورد که هلموت برای صرف شام به آپارتمان لیلا آمد وقتی وارد شد یک کلاه بلند و قدیمی مانند سربازهای چوبی بسر داشت همگی با دیدن او برایش کف زده بودند و او گفته بود: از مقابل فروشگاه لباس رد میشدم اینرا داخل ویترین دیدم و دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
لیلا با قهقهه خندید و او را بوسیده و گفته بود:عجب آدم نازنینی هستی جناب لرد.
پس چه چیز باعث عصبانیت هلموت شده بود؟
الیزابت موهایش را با هوله خشک ر کد رو به عقب شانه زد و بالای سرش گوجه کرد.همانطور که آرایش میکرد و رژلب و رژ گونه میمالید صدای لیلا در گوشش زنگ میزد:خدای من گنجشک کوچولو روزبروز خوشگلتر میشوی.خیلی خوشبخت بودی که وقتی مامان با سناتور لانگ رابطه داشت تو را حامله شد.بعضی از مردانی را که مامان با آنان رابطه داشت یادت می آید؟دوست داشتی بچه ی مت بودی؟
او سال گذشته در نمایشهای تابستانی شرکت کرده بود.زمانیکه نمایش به شهر کنتاکی رسید الیزابت بدنبال سرنخی در مورد زندگی اورت لانگ به دفتر مهمترین روزنامه در لوئیزویل رفت.در آن زمان ۴ سال از مرگ او میگذشت در آن روزنامه درباره ی پیشینه ی خانوادگی اش تحصیلاتش ازدواجش با گل سرسبد محافل موفقیتهاش در مجلس قانون گزاری مطالبی نوشته شده بود.در عکس نوعی مردانگی در او دیده بود که در خصوصیات خودش وجود داشت.فکری که همیشه در نهانش بود.این بود که آیا اگر پدرش را میش ا نخت زندگی اش با حالا فرق میکرد؟
بی برو برگرد همه برای صرف شام لباس رسمی میپوشیدند و الیزابت هم تصمیم گرفت یک تونیک کشباف ابریشمی سفید با کمربند قطانی و سندلهای نقره ای بپوشد.احتمال میداد تد و بقیه به کانری در مونتری رفته باشند.آنجا منطقه ی مورد علاقه تد بود.
یک شب حدود سه سال قبل زمانیکه لیلا به گونه ای نامنتظر برای فیلمبرداری صحنه های اضافی آنجا را ترک کرد تد او را به کانری برد.ساعتها نشستند و با یکدیگر صبحت کردند.تد راجع به اینکه هر سال تابستان اوقاتش را همراه پدربزرگ و مادربزرگش در مونتری میگذراند راجع ه بخودکشی مادرش وقتی او ۱۲ ساله بود راجع به اینکه چقدر از پدرش نفرت داشت و درباره ی تصادف اتوبومبیلی که منجر به مرگ همسر و فرزندش شده بود با او صحبت کرده و گفته بود:نمیتوانستم کار کنم.حدود ۲ سال تقریبا مثل آدم آهنی بودم.اگر کرگ نبود مجبور بودم اداره ی کل امور را به شخصی دیگر بسپارم.او بجای من کار کرد بجای من حرف زد بجای من نظر داد و در عمل خود من شد.
روز بعد تد به او گفته بود تو شنونده ی خیلی خوبی هستی.
الیزابت میدانست تد از اینکه خیلی از مسایل زندگی اش را برای او فاش کرده است معذب و ناراحت است.
الیزابت عمدا معطل کرد تا ساعت صرف کوکتل تمام شود.سپس از ویلایش خارج شد و وسط راهی که به عمارت اصلی ختم میشد ایستاد تا منظره ی روی ایوان را تماشا کند.همه ی چراغهای عمارت اصلی روشن بود.مهمانان خوش لباس و برازنده در گروههای دو نفری و سه نفری ایستاده و همینطور که مشغول ص ب حت و خنده بودند وانمود میکردند کوکتل هایشان را مینوشند از یکدیگر جدا میشدند و گروههای جدید تشکیل میدادند الیزابت بشدت محو نور خیره کننده ی ستارگان در دل اسمان فانوسهایی که با مهارت در مسیر نصب شده بود و راه را روشن میکرد و باعث جلوه بخشیدن به شکوفه های روی پرچین ها میشد و نیز امواج آرامی
که از اقیانوس به ساحل میخورد شده بود.پشت عمارت اصلی سایه ی حمام رومی مانند دیوی مهیب مینمود و سنگ مرمر سیاه رنگ نمای خارجی آن بدلیل انعکاس نور عمارت اصلی برق میزد.
الیزابت فکر کرد:به کجا تعلق دارد؟موقعیکه در اروپا کار میکرد راحت تر میتوانست احساس تنهایی و بیگانگی با هر موجود زنده ای را که بنوعی جزیی از وجودش بود فراموش کند.

ادامه مطلب دانلود رمان بانوی من گریه نکن مخصوص موبایل

کتاب الکترونیک جاوارمان عاشقانه دیوار شیشه ای

گوشه ای از رمان :

گامی به جلو برداشتم. باز هم جمله او گام هایم را متوقف ساخت.
- من بدون تو نمی تونم زنده باشم، حتی یه لحظه ، حتی یه ثانیه. من به عشق تو محتاجم ، من ، من به عشق تو محتاجم و به محبت تو و به … به اون چشم های معصوم و نجیب.
هنوز همان جا ایستاده بودم . یعنی درست می شنیدم؟ این سخنان از دهان مهریار بیرون می آمد ؟
مهریار من؟ عشق من؟ وای باورکردنی بود؟! اشک باز هم راه خودش را باز کرد. به خودم و به اشکهای بی موقعم ناسزا گفتم. من چرا نمی تونستم بایستم و در کمال آرامش حرفم رو بزنم؟! چرا این اشکهای مزاحم همیشه باعث رسوا شدنم می شدند؟!
صدای خش خش گام هایی روی برف های سفید به من فهماند که او به من نزدیک می شود. قلبم تپیدن را از سر گرفت. ای کاش تپش آن قطع می شد! می ترسیدم صدایش رسوایم سازد. آب دهانم را فرو دادم. مهریار روبرویم قرار گرفت .
- دوستت دارم تینا … اینو باور کن .
با صدایی که گویا از فرسنگ ها دور می آمد گفتم :
- باور نمی کنم ، عاشق برای کسی که دوستش داره حاضره از جونش بگذره.
باز هم چشمانش هزار سخن را فریاد کرد و صدای بیمارگونه اش به گوشم رسید :
- منم دریغ ندارم.
با بغض گفتم :
- پس چرا باور عشق من برات انقدر سنگینه ؟ چرا نمی خوای باور کنی منم می تونم عاشق این چشمای غمگین باشم؟
- باور میکنم . چون خودم هم تو اولین نگاه اسیرت شدم. چنان قدرتی تو چشمای مسخ کننده تو چادر زده که پاهام رو لرزوند و اسیرم کرد. اما چطور میتونم اجازه بدم تو … تو انقدر برام عزیزی که حاضر نیستم باعث عذابت بشم. تو خیلی دیر اومدی! وقتی اومدی که قلب مرده من جایی تو سینه ام نداره . غرور مردی که ادعا می کنی دوستش داری شکسته شده! یه مرد بدون غرورش ارزش نداره.
تو چطور می خوای با مردی که غرورش شکسته شده و دلش هزار بار مرده ، خوشبخت باشی؟ از من نخواه بین تو و خوشبختی تو فاصله بندازم.
با سماجت گفتم :
- اما من فقط تو رو می خوام . می فهمی ؟ فقط تو رو ! همین مرد شکسته شده بی غرور رو . چون هنوز برای من سرپاست و غرورش دست نیافتنی. چون برای من همه چیزه. عشق به زندگی ، عشق به بودن و نفس کشیدن. چون نگاهش بهم امید می ده.شاید باور نکنی اما وقتی نگاهم می کنه احساس می کنم هنوز زنده ام و قادرم نفس می شکم. وقتی بهم لبخند می زنه حس می کنم شبهای سرد زندگیم رو به گرما می ره. تو گرما بخش زندگی سرد و یخ زده منی. تو همه چیز منی.. همه هستی من .

ادامه مطلب کتاب الکترونیک جاوا – رمان عاشقانه دیوار شیشه ای

کتاب الکترونیک جاوارمان عاشقانه دنیای گمشده

گوشه ای از رمان :

سرنوشت احساس پاکی را که در من شعله می کشید کم کم نابود می کرد ، دیگر دلم هوای چیزی را نمی کرد ، دیگر دلم هوای بارانی پشت شیشه را نمی خواست ، سخت شدم و نفوذناپذیر. گاهی هوس می کردم دوباره ماهی بشوم و به آب برگردم ، ولی عشق ماهی شدن هم در من مرده بود. گاهی در دریاچه ی اشکم غوطه می خوردم و گاهی خاطره های تلخم را مرور می کردم، با روحم احساسم را شفا می دادم ، عابدی بودم که حتی در معبد سبز عشق جایی نداشتم.
از غم عشق چه می توانستم بکنم. جز تنهایی و سکوت ، جایی نداشتم. یاد اریا که می افتادم دلم لبریز از درد و غم می شد .
چند شبی می شد که خواب مادر را می دیدم ، تا مرا می دید، پشتش را به من می کرد و می رفت . به دنبالش می دویدم و گریه می کردم ولی ناگهان او ناپدید می شد .
می دانستم از دستم ناراحت است، نفس گناهکارم خود می دانست که علت قهر مادر چیست ، ولی شیطان زیر جلدم رفته بود ، حتی خواب های من هم علاجم نمی کرد.
وقتی داغ می شدم کسی تمام تصویره را از ذهنم پاک می کرد و گیج می شدم و در رویایی قدم م ی زدم . کاش دستان محکمی سرم را آنقدر بفشارد تا تمام تصاویر از ذهنم پاک شود.
به یاد ازدواج آریا که می افتادم از حسادت دیوانه می شدم و بیش تر می نوشیدم ، تا تصویر تو را از ذهنم پاک کنم .

“به چه مشغول کنم دیده دل را مدام”
” دل تو را می طلبد دیده تو را می جوید”

در زندگی هیچ چیزی به معنای واقعی وجود نداشت ،همه چیز یک بازی مسخره بود ، نه لذتی حقیقی و نه هیچ شادی حقیقی ، همه چیز پوچ و ناپایدار بود.
وقتی در خود گم می شدم ، حس می کردم روی دریا قدم می زنم ، زمزمه ی آهسته ی باد،برایم اواز می خواند و من هم مسافر زمان می شدم.

ادامه مطلب کتاب الکترونیک جاوا – رمان عاشقانه دنیای گمشده

دانلود رمان عاشقانه خلوت همکلاسی

گوشه از رمان :

اسپاد زیباترین دختر کلاس و حتی مدرسه بود و همه همکلاسی هایش به او حسادت می کردند. در حالی که همچنان دنی رو در آغوشش می فشرد لحظه ای از بغلش جدا کرد و به سرتاپایش نگاهی انداخت. وقتی نگاهش می کرد حالت صورتش عوض شد و گفت:
_ تو این ده سال یه ذره هم عوض نشدی؛بی نظیری؛ بی نظیر!
دنی خندید.
_ سلام اسپاد………..نه…..یعنی ربکا.
اسپاد خنده بلندی کرد و گفت:
_ نه هنوز هم بهم میگن اسپاد.
_ هنوز هم سیب زمینی سرخ کرده دوست داری؟
اسپاد دستش رو به برجستگیه پایین کمرش زد و گفت:
حتی بیشتر از قبل.
هر دو خندیدند و دوباره همدیگر رو بغل کردند.
دنی – اسپاد تو هیچ وقت عوض نمی شی. خیلی خوشحالم که دوباره می بینمت.
اسپاد – با اینکه عکست رو دائما تو روزنامه های دالاس می دیدم، ولی همیشه فکر می کردم وقتی از نزدیک ببینمت کمی جا افتاده باشی یا صورتت کمی شکسته شده باشه.
و در حالی که با دقت به پیشونی و صورت دنی دقت می کرد گفت:
_ تو واقعا تغییر نکردی ، لعنتی هنوز هم خوشگل و جوونی.
دنی – تو وجری هنوز با هم هستین؟
اسپاد – آره.به جز اون کی می تونه با من کنار بیاد؟
جری و اسپاد زمانی که دانشجوی سال دوم بودند، باهم ازدواج کرده بودند و دنی همیشه به زندگی ساده آنها حسادت می کرد.

ادامه مطلب دانلود رمان عاشقانه خلوت همکلاسی

کتاب الکترونیک جاوارمز پیروزی مردان بزرگ

گوشه ای از کتاب رمز پیروزی مردان بزرگ :

دوران جوانى دوران امید و آرزوست . دوران نشاط و طراوت است . در این حلقه از حیات ، دورنماى آینده زندگى براى هر جوانى مانند رؤ یاهاى شیرین در برابر دیدگان پرفروغش مجسم مى گردد. فکرها مى کند، نقشه ها مى ریزد و آرزوهاى بلند در مغز خود ترسیم مى کند.
ولى چه بسا دوران جوانى فردى سپرى مى گردد و پیرى او فرا مى رسد اما او هنوز به کوچکترین آرزوى خود نرسیده است . گاهى برخلاف انتظار، بعضى ها به بیش از آنچه آرزو مى کنند نائل مى گردند و تمام رؤ یاهاى شیرین آنها صورت خارجى پیدا مى کند.
به طور مسلم شکست آن یکى و پیروزى آن دیگرى بى علت نیست و علت هر دو را باید در درون زندگى آنها جستجو کرد.
مطمئن باشید آن فرد موفق و پیروز از طریقى وارد صحنه زندگى شده که آن طریق ، پیروزى او را تضمین کرده ولى آن دیگرى که شکست خورده غالبا بر اثر اشتباهات و راههاى غلطى بوده که با پاى خود پیموده است .
هدف ما در این کتاب بیان گوشه اى از علل پیروزى مردان موفق جهان و راز خوشبختى آنهاست تا نسل جوان از برنامه سودمند و تجربیات آنها حداکثر استفاده را بنمایند. در جاده اى قدم بگذارند که قبلا همواره است و از راههاى پر پیچ و خم و سنگلاخها و بیراهه هاى زندگى بپرهیزند.
راز موفقیت مردان بزرگ و سر کامیابى آنها یکى دوتا نیست . البته قسمتى از کامیابى آنها مرهون استعدادهاى باطنى و نبوغ فکرى است که به طور و راثت یا به علل دیگر به آنان رسیده است و ناگفته پیداست که این گونه عوامل قابل تحصیل نیست ؛ بلکه موهبتهائى است که خداوند براى نظام آفرینش در اختیار آنها گذارده است .
با اینکه این گونه عوامل در پیشروى جوانان مؤ ثر است ، اما اثر آنها زیاد نیست و عوامل مؤ ثر ترقى ، امور دیگرى است که هر فرد علاقمند به آینده خود به آسانى مى تواند آنها را بکار بندد و از آنها استفاده کند. و اگر هم بحد نوابغ جهان نرسد، مى تواند یک فرد ممتاز و مبدا آثارى براى اجتماع خود باشد. این موفقیت خود در خور تحسین است و بیشتر جوانان بر اثر گم کردن راه ترقى از این موفقیت محروم مى شوند.

ادامه مطلب کتاب الکترونیک جاوا رمز پیروزی مردان بزرگ

کتاب الکترونیک جاوارمان عاشقانه به گرمی یک سیب

گوشه ای از رمان :

همه جا پر از گل و درخت بود و وسط این طبیعت زیبا خونه ی دو طبقه ی کوچک اما زیبایی قرار داشت.
پرسیدم:”اینجا کجاس؟”
“یه باغ کوچیک و قشنگ توی لواسون”!
منظره ی فوق العاده زیبایی بود انگار این مکان رویایی اصلا در این دنیا نبود. محو تماشای اون منظره ی زیبا بودم که یهو روهام لبمو بوسید!!!
با خجالت سرمو پایین انداختم، حس می کردم گونه هام به شدت سرخ می شن!
با اعتراض گفتم:”چیکار می کنی؟”
خندید و گفت:”فکر کردم خوابت برده!!! می خواستم اینجوری بیدارت کنم”!
“معمولا وقتی می خوان کسی رو از خواب بیدار کنن بهش سیلی می زنن”!
کمی فکر کرد و جواب داد:”خب! تو هر وقت خواستی منو از خواب بیدار کنی، می تونی این کارو بکنی!! ولی من نمی تونم! تو خیلی سفیدی!!! اگه بزنمت، صورتت قرمز میشه و همه فکر می کنن تو دعوا زدمت”!!
بعد دوباره خندید و ادامه داد:”البته فرق چندانی هم نداره!! همینجوری هم قرمز شدی”!!!
دستی به صورتم کشیدم و اعتراف کردم:”خب آخه خجالت می کشم”

ادامه مطلب کتاب الکترونیک جاوا – رمان عاشقانه به گرمی یک سیب

کتاب الکترونیک جاوارمان عاشقانه عروسک کوکی

گوشه ای از رمان :

در حال راه رفتن بودم که با صدای فریاد خانم اکرمی ، وحشت زده به عقب برگشتم.
- صحرا! سینه ات را صاف نگه دار ، قدم هات را پشت سر هم بردار.
- چشم خانم.
همیشه ” چشم” می گفتم و سعی می کردم کاری را که ازم می خواهند درست انجام بدهم. سرم را بالا گرفتم ، سینه ام را صاف کردم و با آن کفش های پاشنه بلند نوک تیز ، قدم هام را محکم برداشتم. پای چپم را گذاشتم جای پای راستم و طول سالن را پیمودم . بعد دوباره برگشتم سر جای اولم. خانم اکرمی نگاه خیره اش را از روی حرکت قدمهایم برداشت و با لبخند پررنگی گفت:
- آفرین دختر خوب ، امیدوارم موقع اجرای برنامه هم همینطور راه بری.
تن خسته ام را روی صندلی ولو کردم و سریع کفشهایم را از پام کندم و با دست نوک انگشتان پاهام را ماساژ دادم. حالا دیگر نوبت مینا بود که همیشه خرابکاری می کرد . فریاد هراس ناک خانم اکرمی به هوا برخاست . مینا با بدبختی چند بار به انتهای سالن رفت و برگشت تا این که خانم اکرمی رضایت داد . بعد مینا کنارم نشست و با اخمی آشکار گفت:
زنیکه ی احمق ، انگار با من پدر کشته گی داره ، والا به خدا تو نمایش لباس مانکن های اروپا هم این قدر سخت نمی گیرند که این خانم اکرمی سخت می گیره.
خندیدم و گفتم:
- چشم های کورت را باز کن ، با دقت راه برو این قدر هم نق نزن.
با حرص نگاهم کرد، پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- اگه درست هم راه برم ، مانور هم بدهم بازم از هیکل و قیافه ام ایراد می گیره . همه که مثل تو پری دریایی نیستند ، به خودت نگاه نکن که هم خوشگلی و هم خوش اندام. کج کوله هم راه بری ، باز هم تو رو روی سرش می ذاره حلوا حلوا می کنه.
شدت خند ام بیشتر شد و گفتم:
- عروس بلد نیست برقصه میگه زمین کجه . این همه به من بدبخت کنایه نزن ، من هم قد تو حقوق می گیرم ، فقط گیر دادناش یه خورده کمتره.
یک ساعت بعد سالن پر می شد از مشتری های نمایش معروف لباس های خانم اکرمی آغاز می شد.
مسئول گریم یک ساعتی بود که امده بود و سرگرم گریم بچه ها بود. من همیشه اخرین نفر بودم که روی صندلی گریم می نشستم و او سرگرم گریم صورت و موهایم می شد . مینا از اتاق گریم خارج شد . با آن همه رنگ و روغن روی صورتش ، با ان میزامپیلی زیبای روی سرش ، باز هم هیچ تغییری نکرده بود . تازه بدون آرایش بانمک تر و زیباتر هم بود. نوبت به من رسید با بی حوصلگی بلند شدم و وارد اتاق شدم.

ادامه مطلب کتاب الکترونیک جاوا – رمان عاشقانه عروسک کوکی

کتاب الکترونیک جاوارمان عاشقانه معمای عشق

گوشه ای از رمان :

بلند شدم و به اتاق سوانا رفتم. پتو را تا زیر گلو بالا کشیده و معصومانه به خواب رفته بود. صندلی را پیش کشیدم و رو به رویش نشستم و در تاریک و روشن اتاق، به صورتش خیره شدم.
سوانا در یک جمله خلاصه می شد؛ تمام رؤیاهای شبانه! پوست مخملی اش می درخشید و مژه های بلند، چشمهای درشتش را قاب می گرفت. بینی کشیده و لب های هوس انگیزش، از او موجودی استثنایی ساخته بود که همتای او را فقط در نقاشی های مینیاتوری می بایست جستجو کرد. به ساعت نگاه کردم. شب از نیمه گذشته بود. دوباره به سوانا خیره شدم. چقدر تغییر کرده بودم. انگار که چیزهایی در من فرو ریخته و چیزهای بیشتری در من سر بر آورده بود.
افکارم و طرز زندگی ام تغییر کرده بود. در این چند روزه که خودم هم داشتم سعی می کردم خود را بشناسم، اینجا، رو بروی من، بر روی تخت من، موجودی خوابیده بود که تعبیر تمام خواب های کودکی ام بود و اما از آنِ من نبود!
باید چشمهایم را می بستم. درست مثل تمام زمان هایی که با بستنشان همه چیز تغییر می کرد و من امیدوار بودم وقتی بازشان می کنم، دنیا تغییر کرده باشد. اینجا بودم و نبودم و تمام بودن هایم در نبودنی تلخ خلاصه می شد.
چشمهایم را بستم و پشت قاب بسته آنها، سوانا دور و دورتر می شد …
به رویش لبخند زدم و سینی صبحانه را روی پاهایش گذاشتم. نگاه بی تفاوتش را به نقطه نامعلومی دوخته بود. وانمود کردم همه چیز مرتب است و گفتم:
-این آخرین روزیه که اجازه داری توی تخت صبحونه بخوری.
از گوشه چشم نگاهم کرد و من لبخند زدم. به سینی نگاه کرد. گفتم:
-ظاهرش که خوشمزه اس، نه؟
چشم چرخاند و به دیوار خیره شد. گفتم:
-می دونستم با من موافقی!
لقمه کوچکی درست کردم و آن را به طرفش گرفتم و گفتم:
-پدر من، آدم عجیبیه! یه جورایی معتقدم اون زنا رو نمی شناسه. گاهی وقتا فکر می کنم اگر من جای مادرم بودم تحمل نمی کردم. خانم کوچولو، لقمه منتظر شماست!
و لبخندی « الان بازم می زنه زیر گریه » ، تیز به طرفم چرخید و در صورتم خیره شد. اندیشیدم « خانم کوچولو » با شنیدن از روی استیصال زدم و گفتم:
-این لقمه منتظر شماست!
دهان کوچکش را باز کرد و همان طور که ناباورانه نگاهم می کرد و انگار که می خواست از چیزی مطمئن شود، لقمه را به دهان گرفت. خندیدم و گفتم:
-چیزی شده؟
چشم به زیر انداخت. ادامه دادم:
-داشتم می گفتم، درباره پدرم، اون معتقده به زنا نباید زیاد رو داد. البته باید بگم ما اصلاً هم عقیده نیستیم. دو تا آدم متفاوت، از دو تا نسل متفاوت. جای مجید خالی!
لقمه بعدی را به طرفش گرفتم و حرفم را ادامه دادم:
-مجید دوستمه، صاحب این ویلا. خانم کوچولو!
خجالت زده به نظر می رسید. دهان باز کرد و من لقمه را در دهانش گذاشتم. چقدر محجوب لقمه ها را در دهان می گذاشت. صورتش مثل دختر بچه هایی شده بود که کنار بزرگترشان نشسته اند و به شدت سعی می کنند ادب را رعایت کنند.
-آره، پدرم افکار عجیبی داره. البته اگر واقع بین باشیم باید بگم واسه خودش قابل احترامه، اما از نظر من پوسیده است.
کاش سوانا لب می گشود و حرف می زد، کاش یک چیزی می گفت. هر چیزی! حتی اینکه بهتر است من ساکت شوم، اما نمی گفت. من با دست های خودم به او صبحانه می دادم و او در سکوت و متفکرانه لقمه ها را می بلعید. گفتم:
-از امروز یه برنامه درمانی مخصوص رو با هم اجرا می کنیم. تو باید خوب خوب بشی. می خوام وقتی ماری برای اولین رو بفهمه. یک پرنسس واقعی، یک خانم کوچولوی ایرانی! « زن ایرانی » بار تو رو می بینه، معنی
گونه هایش سرخ شده بود و من متعجب نگاهش می کردم. با لبخند گفتم:
-خوب چه رازی توی این هست که من بی خبرم؟
نگاهم کرد. لقمه را به طرفش گرفتم و او به آرامی گفت:
-نمی خورم.

ادامه مطلب کتاب الکترونیک جاوا – رمان عاشقانه معمای عشق
1234