rl1 تعداد پستها: 1455
rl1 تعداد نظرات: 522

کاربران جاری: 70 نفر
بازدید های امروز: 6619
بازدید های دیروز: 14101
مجموع بازدید ها: 1737216

rl1 آخرين بروز رساني : دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۹

rl1 تاسیس:4/10/1387

Yahoo!_Messenger " مغز متفكر ترين انسانها را ، گلوله نادان ترين آدم ها می شكافد "



Entry 7 بازی بسکتبال NBA 2010 بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز

7 بازی بسکتبال NBA 2010 بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز

http://www.birmobile.com/ads/NBA-2010-Celtics-Lakers.jpg

بازی فینال دیرینه ی NBA بین دو تیم بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز ، که شصد و سومین فینال تاریخ NBA را ورق می زند . فینالی که لیکرز دوباره به دنبال تکرار قهرمانی متوالی خود همانند سال 2000 تا 2002 می باشد و بوستون که به گربه سیاه لیکرز معروفه می خواهد قهرمانی سال 2008 را در برابر این تیم تکرار کند .

اما بعد از هفت بازی سنگین این لیکرز بود که قهرمان فصل 2010 می شود و کوبی ستاره بی چون چرای حال حاضر NBA ارزشمند ترین بازیکن فینال ( MVP ) شناخته شد

امسال به دنبال قهرمانی لیکرز ، جشن قهرمانی این تیم را هم  در این بسته قرار دادیم . تا کسانی هم که از حواشی بازی فینال خوششون می یاد لذت ببرند

http://www.birmobile.com/ads/NBA-2010-Final-Celtics-Lakers.jpg

 

محتویات محصول:

بازی اول بسکتبال NBA 2010 بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز

بازی دوم بسکتبال NBA 2010 بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز

بازی سوم بسکتبال NBA 2010 بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز

بازی چهارم بسکتبال NBA 2010 بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز

بازی پنجم بسکتبال NBA 2010 بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز

بازی ششم بسکتبال NBA 2010 بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز

بازی هفتم بسکتبال NBA 2010 بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز

            + فیلم کامل جشن قهرمانی بازی بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز

به همراه محصول هدیه : بسکتبال ستاره های ان بی ای 1993

 

ابتدا مجموعه را در منزل و یا محل کار از مامور شرکت پست و یا پیک شرکت  دریافت نمایید سپس وجه آن را پرداخت نمایید.

هر 7 بازی + فیلم کامل جشن قهرمانی بازی بوستون سلتیکس و لوس انجلس لیکرز + بسکتبال ستاره های ان بی ای 1993

قیمت : 10,000 تومان

کتاب الکترونیک جاوا - رمان عاشقانه از شاخه نسترن


گوشه ای از رمان :

نسترن حرفهای مادر را که شنید لبخند بر لبانش نقش بست.
مادر کنار پدر روی ایوان نشسته بود و آرام آرام حرفهای عمه را برایش می گفت.
پدر نگاهش را از برگهای سبز درختان برگرفت و به صورت همسرش خیره شد.
نسترن که هنوز پشت دیوار راهرو مخفی شده بود و به حرفهای مادر گوش می داد، با شنیدن سخنان پدر لبخند از روی لبهایش رخت بر بست. دستش را به دیوار گرفت و بی رمق و بی توان بر روی زمین نشست.
پدر آهسته گفت: زهرا خانم می خواستی بگویی نه.
-آخر نمی توانستم زشت بود.
-آخه عزیز من خودت می دانی که پسر گوهر به درد ما نمی خورد. من از اخلاق و رفتار این پسرم اصلا خوشم نمی آید. اگر پسر خواهرم نبود اصلا دلم نمی خواست قیافه اش را ببینم. حالا می توانم دختر دسته گلم را به دست همچین آدمی بدهم.
-آخر حاج آقا اگر من حرفی می زدم خواهرت ناراحت می شد.
-شما باید حرف اخر را اول می زدی. من که نمی توانم دخترم را دستی دستی بدبخت کنم. این دختر حتی یک روز هم نمی تواند با پدرام سر کند. این دوتا در دو دنیای متفاوت تربیت شده اند. پدرام یکی را می خواهد مثل پریسا. او را چه به نسترن.
-حالا هم طوری نشده بگذار بیایند تو بگو نه.
-البته که می گویم. حالا کی می آیند؟
-فردا بعد از ظهر.
نسترن پله ها را چهارتا یکی بالا دوید. در اتاق را پشت سرش بست و خود را روی تخت انداخت.
فوران اشک مجالش نمی داد نفس تازه کند. آنقدر گریه کرد که دیگر اشکی برای فرو ریختن باقی نماند.
صدای اذان مغرب با صدای باز و بسته شدن در توام شد. نسترن در تخت نیم خیز شد ، پرده را کنار زد و به حیاط نگریست. پدر و علی دست در دست هم بیرون رفتند.
صدای مادر را شنیدک نسترن جان، مادر، نمی آیی برویم مسجد؟
نسترن در اتاقش را باز کرد و صدایش را صاف کرد و گفت: سرم درد می کند مامان جان. اگر اجازه بدهید امشب در خانه نماز بخوانم.
-باشه مادر. پس من رفتم.
نسترن با شنیدن بسته شدن صدای در پله ها را دوان دوان طی کرد.
حالش بسیار بد و دلش شور می زد. گوشی تلفن را برداشت و در حالیکه سعی می کرد بر خودش مسلط شود، شماره تلفن همراه پدرام را گرفت.
پدرام روی تختش دراز کشید و تلفن را از میز کنار دستش برداشت: بله بفرمایید.
نسترن با شنیدن صدای پدرام زد زیر گریه.
پدرام به سرعت نیم خیز شد. تلفن را از دست راست به دست چپ داد و مضطربانه پرسید: نسترن تویی؟ نسترن؟
نسترن هق هق کنان گفت: آقا جان سخت مخالف است.



ادامه نوشته ادامه نوشته کتاب الکترونیک جاوا - رمان عاشقانه از شاخه نسترن


۱۵ شهریور ۱۳۸۹ ۲:۳۸ قֽظֽ تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ ۲:۳۸ قֽظֽ | نوشته: mohammad | 45 بازدید: 45
کتاب الکترونیک جاوا - رمان پنجره ای رو به غروب


گوشه ای از کتاب :

همان جا بود که با فرانک آشنا شدم هم سن خودم بود واقعا در رفاه کامل زندگی می کرد شده بود معلم من هر رفتاری می کرد سعی می کردم پا جای پایش بگذارم به او گفته بودم پدرم دندانپزشک مادرم معلم است آن قدر نقشم را خوب بازی میکردم که هیچ شکی نکرده بود ولی دیگر خسته شده بودم ولی اگر او می فهمید که پدر و مادرم هر دو معتاد هستند و من دریک آلونک اجاره ای زندگی می کنم طبعا دیگر تمایلی به دوستیمان نداشت ولی برای من این دوستی ارزش داشت لااقل احساس می کردم توانسته ام دختری را که از قشر خودم نبود را در کنار خود ببینم محبتش را لمس کنم ولی اگر روزی پی به حقیقت می برد چه می شد؟ من از این بازی لذت می بردم از اینکه بتوانم دل یکی از این آدمها را نرم کنم شاید توانستم در کنار مردی از همین طبقه از این گردابی که در آن دست و پنجه می زنم رهائی پیدا کنم با این فکر لبخندی زدم دیگر تا آمدن پدر و مادر چیزی نمانده بود باید شام را آماده میکردم آن قدر خسته بودند که پس ازخوردن شام و کشیدن آن زهر ماری می خوابیدند و من می ماندم و سکوت و هم آمیز خانه تنها می نشستم و فکر می کردم که فردا با دیدن فرانک از خواستگاری صحبت کنم که پسر یکی از تجار شهر است یا معلم سرخانه ای که خانوادم تازه استخدامش کردند در سکوت به حرفهام گوش میداد و ابراز شادمانی می کرد و تنها خودم از دل پر خونم خبر داشتم و بس ....



ادامه نوشته ادامه نوشته کتاب الکترونیک جاوا - رمان پنجره ای رو به غروب


۱۲ شهریور ۱۳۸۹ ۴:۵۲ بֽظֽ تاریخ: ۱۲ شهریور ۱۳۸۹ ۴:۵۲ بֽظֽ | نوشته: mohammad | 76 بازدید: 76
کتاب الکترونیک جاوا - رمان عروس دریا


گوشه ای از رمان :

نسیم ملایمی که می وزید،پرده توری جلوی پنجره را تکان می داد.ستاره عکسهای آلبوم را با لذت
تماشا می کرد و به مرورخاطراتش پرداخت .
سرانجام آلبوم را بست و لای بقیه وسایلش،در چمدان قرار داد.داشت بقیه لباسها را جمع میکرد که
ضربه ای به در خورد.بدون انکه نگاهش به آنسو باز گردد،گفت:
-بیا تو!
سپیده بود.سرش را از در داخل کرد و پرسید:
-می تونم بیام تو؟
به طرف او بازگشت و با زدن لبخندی،موافقتش را اعلام داشت.
سپیده وارد اتاق شد و پرسید:
-هنوز چمدونهات رو نبستی؟
نگاهی به او کرد و گفت:
-می بینی که.
کنار او نشست و با نگاهی به صورتش، غمزده گفت:
-با رفتن تو،من خیلی تنها میشم.می گی بعد از رفتن تو.... چیکار کنم؟
کتابی را برداشت و با لبخند گفت:
-پس ای چیکارس؟
کنار او خزید و گفت:
-این که نمیتونه جای یه همزبون رو واسه من پر کنه.
-طوری می گی همزبون که اگه کسی ندونه فکر می کنه دوروبرت هیچ کس نیست.خوبه همه پیشت
هستن.غم اصلی رو...من باید بخورم که دارم به یه جای غریب می رم...اونم کجا؟آلمان! جایی که
هیچ آشنایی ندارم.



ادامه نوشته ادامه نوشته کتاب الکترونیک جاوا - رمان عروس دریا


۴ شهریور ۱۳۸۹ ۰:۵۰ قֽظֽ تاریخ: ۴ شهریور ۱۳۸۹ ۰:۵۰ قֽظֽ | نوشته: mohammad | 123 بازدید: 123
کتاب الکترونیک جاوا - افاضات آقای هالو ( مجموعه شعر طنز سید محمدرضا عالی پیام )


گوشه ای از کتاب :

            یک سوال بی جواب

کودکی کنجکاو می پرسد:
                                                          ایها الناس ، عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
                                                          آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج
                                                          پینه و ز خم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
                                                          بی ادب ، این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
                                                          سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت :
                                                          عین و شین است و قاف ، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
                                                          تاجری گفت : عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق، پرکردن
                                                          شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس
                                                          مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
                                                          بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا: گناه بی بخشش
                                                          واعظی گفت : واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
                                                          محتسب گفت: منکر عظما است
قاضی شهر عشق فرمود
                                                          حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
                                                          پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
                                                          یعنی آواز آن ز دور خوشست
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
                                                          یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل
                                                          بین آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت :
                                                          من فقط یک سوال پرسیدم !




ادامه نوشته ادامه نوشته کتاب الکترونیک جاوا - افاضات آقای هالو ( مجموعه شعر طنز سید محمدرضا عالی پیام )


۲ شهریور ۱۳۸۹ ۳:۴۸ بֽظֽ تاریخ: ۲ شهریور ۱۳۸۹ ۳:۴۸ بֽظֽ | نوشته: mohammad | 295 بازدید: 295
کتاب الکترونیک جاوا - رمان عاشقانه دنیای پر امید


گوشه ای از رمان :

زهرا که در سکوت کامل در کنار مادر حرکت میکرد بی مقدمه پرسید:
-مامان،نظر شما درمورد شهلا چیه؟
-متوجه منظورت نشدم!
-میخوام بپرسم شما حاضر میشین علی با شهلا عروسی کنه؟
مادرش خندید و گفت:
-تو چه سئوالاتی میکنی!بهتره اینو از برادرت بپرسی که فعلا خیال زن گرفتن نداره نه من.
-اگه علی راضی باشه،شما مخالفتی نمی کنین؟
-واسه چی مخالفت کنم؟!من از خدا میخوام که اون سر و سامون بگیره و تشکیل خونواده بده.
بعد با لحن تردید آمیزی پرسید:
-چرا این سئوال رو میکنی؟نکنه خبرایی شده؟
-والله ... من احساس میکنم علی به شهلا علاقه داره،البته این احساس و علاقه دوجانبه است.چند وقت پیش که شهلا خونه ما بود از نگاههای عمیق علی به اون پی بردم که به شهلا توجه داره،چند روز پیش هم که خونه خاله جون بودم متوجه شدم که هروقت صحبت از علی به میون میاد،شهلا رنگ به رنگ میشه.خیلی دلش میخواست چیزی بهم بگه اما روش نمیشد.
مادر زهرا خندید و گفت:
-خوب اگه حدس تو درست باشه،پس همه چیز تمومه.
-آره،ولی یه چیز دیگه هم هست.
-چه چیزی؟
-شهلا ضمن حرفاش بهم گفتکه تازگیها یه خواستگار سمج براش پیدا شده و اونقدر در مورد این ازدواج پافشاری کرده تا اینکه بالاخره ناپدریش،مادرشو راضی کرده که با این وصلت موافقت کنه.
-خوب بعدش.
-بعدش اینکه خاله خانم هم مجبور میشه موضوع رو با شهلا در میون بذاره،شهلا که این خواستگار رو نپسندیده سخت مخالفت میکنه ولی ناپدریش میگه که باید اون با همون مرد عروسی کنه!
زهرا چند لحظه سکوت کرد و بعد مجددا ادامه داد:
-طفلک شهلا خیلی از این موضوع ناراحت بود،میگفت که به کس دیگه ای علاقه داره ولی پدرش اونو تحت فشار قرار داده.من از لابلای حرفاش،اینطور استنباط کردم که اون قلبا علی رو دوست داره ولی جرات ابراز علاقه نداره.
مادر زهرا سری تکان داد و با تاسف گفت:
-آه چه بد شد،طفلک معصوم.
بعد دوباره گفت:
-خوب شاید تو اشتباه میکنی؟شاید اون شخصی رو که شهلا دوستش داره علی نباشه،از کجا اینقدر مطمئنی؟
-نه مادرجون،بالاخره منم یه دختر جوون هستم،بهتر میتونم احساس یه دختر رو درک کنم.
-اگه علی هم همینقدر که شهلا اونو دوست داره،دوستش داشته باشه،شاید من بتونم با شوهرخاله ات صحبت کنم و اونو راضی کنم که شهلا رو به عقد علی دربیاره.
-نمی دونم مادر،ولی خوب،شوهر خاله هم آدم یکدنده ایه و فکر نمیکنم به این کار رضایت بده.بهر حال بهتره که
شما باهاش صحبت کنین ضرر که نداره.
-بهتر نیست اول در اینباره با علی صحبت کنم؟شاید اون نظر دیگه ای درمورد شهلا داشته باشه؟
-چرا،خیلی هم خوبه،اول با علی صحبت کنین بعد هم اگه صلاح دونست به خواستگاری شهلا میریم.



ادامه نوشته ادامه نوشته کتاب الکترونیک جاوا - رمان عاشقانه دنیای پر امید


۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۱۰ بֽظֽ تاریخ: ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۱۰ بֽظֽ | نوشته: mohammad | 166 بازدید: 166



طریقه ساین گوشی نوکیا

برای آموزش طریقه ساین گوشی نوکیا لطفا اینجا کلیک کنید